دوشنبه4شهریور92
سلام گل من. امروز صبح مثل روزهای قبل با حالت خواب آلوده به عشق کوله ای که برات خریده بودم از خواب بیدار شدی.
دیروز وقتی اومدم از مهد تحویلت بگیرم.خاله مرضیه گفت: آویسا خیلی کوله دوست داره اگه دختر خوبی بود براش بخر. منم قبول کردم. طبق روال روزهای قبل رفتیم خونه باباجون قاسم تا من برم فیزیوتراپی. موقع برگشت از فیزیوتراپی دیدم داری با فرهام لگوبازی می کنی.تا منو دیدی گفتی: مامانی بیا برچ میلاد درست کردم. خندم گرفته بود.بعد کمی استراحت باید زود برمی گشتیم خونه که بابایی برای رفتن به شرکت بیاد ماشین رو ببره.موقع برگشت دیدم لگوها رو برداشتی و گفتی: مامانی!برچ میلادم رو بیارم؟گفتم: مامان جان لگوها برای فرهام بعدش هم تو ماشین جا نمیشه. گفتی: مامانی پس نصف برچم رو میارم. با خنده با نصف به قول تو برچ میلاد اومدیم خونه. غروب که شد با هم رفتیم برات کوله خریدم. چه ذوقی کردی. و همش اون رو پشتت آویزون می کردی. امروز به ذوق اون از خواب بیدار شدی. در حالی که پشتت آویزون کردی با یه ژستی وارد کلاست شدی. عزیزم عاشقتم چند تا عکس انداختم که فردا برات تو این پس می زارم.






دوشنبه4شهریور92
